آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

بسم الله النور


«جهان قرآن مصور است.
و آیه‌ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده‌اند:

درخت یک مفهوم است.
دریا یک مفهوم است؛
جنگل و خاک و ابر.
خورشید و ماه و گیاه...

با چشم‌های عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم»

«سلمان هراتی»


*

قرآن را دوست دارم؛ بچه ها را هم. و به مدت دو سال این افتخار را داشتم که در مهدقرآن، مربی بچه های چهار ساله باشم.
مطالبی که در اینجا می نویسم، فعالیت ها، تجربه ها و آموخته هایم در طی آن دو سال است. به این امید که مورد استفادهء دوستان و همکاران فعال در زمینهء آموزش های قرآنی برای کودکان، قرار بگیرد.

.

از پیشنهادها و انتقادهای سازنده‌ی شما خوشحال می‌شوم.

آخرین مطالب

۷ مطلب با موضوع «قصه برای آموزش حدیث» ثبت شده است

در یکی از روزهای عید هدی و خانواده اش برای دیدن خانوادهء عمو به آبادان می رفتند.

 صبح زود پدر داشت ماشین را تمیز می کرد. [سفارش پاکیزگی: النظافه من الایمان]
و مادر در آشپزخانه وسایل لازم را جمع آوری می کرد. 

هدی و برادرش امیرعلی در جمع آوری وسایل به مادرشان کمک کردند [سفارش کمک به والدین: بالوالدین احسانا ]
بعد با کمک همدیگر سبد وسایل را که سنگین بود تا کنار ماشین آوردند. [سفارش همکاری: تعاونوا علی البر و التقوی]

قبل از اینکه سوار ماشین بشوند، مادر وضو گرفت. [ سفارش وضو گرفتن: فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم]
هدی پرسید: مادر، الان که وقت نماز نیست. چرا شما وضو گرفتید؟
مادر گفت: دخترم، وضو گرفتن همیشه خوب است. من هم می خواهم در ماشین بیکار نباشم و قرآن بخوانم. چون قرآن کتاب خداست و ما وقتی که به یاد خدا هستیم از هیچ چیز نمی ترسیم. ( یا دل های ما آرامش دارد) 

[ سفارش یاد خدا: الا بذکر الله تطمئن القلوب]
بعد همه سوار ماشین شدند و پدر با نام خدا شروع به رانندگی کرد. [ سفارش شروع کارها با نام خدا: بسم الله الرحمن الرحیم]
چند دقیقه بعد در کنار جاده یک صندوق صدقات دیدند.
پدر گفت: من یادم رفته بود که قبل از سفر صدقه بدهم. خوب است که ما قبل از شروع به سفر با صدقه دادن به نیازمندان کمک کنیم.

[سفارش کمک به نیازمندان: ارحم المساکین]
هدی گفت: پدر، پول را بده من توی صندوق بیندازم! امیرعلی گفت: نه پدر، بده من این کار را بکنم. 

[ سفارش مسابقه در کارهای خوب: فاستبقوا الخیرات]
پدر به هر دوی آنها آفرین گفت و به هر دو مقداری پول داد تا در صندوق صدقات بیندازند.
بعد هدی و امیرعلی تا کنار ماشین مسابقهء دو دادند.
وقتی که به آبادان رسیدند، به خانهء عمو رفتند. وقتی عمو در را باز کرد، به او سلام کردند. 

[ سفارش سلام کردن: للسلام سبعون حسنه]
عمو و زن عمو به استقبال آنها آمدند و با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کردند.

 [ سفارش پذیرایی از مهمان: اقرءوا الضیف]
  

××××××

☆ نکتهء مهم: 

این یک داستان برای اجرای نمایش بر روی صحنه نیست. بلکه داستانی برای یک بازی نمایشی در کلاس است. برای تمرین و تکرار آموزه های قبلی در کلاس.


توضیحات بیشتر در ادامهء مطلب

  • صدیقه


قصه ای برای آموزش حدیث

الصدق مبارک

راستگویی چه خوب و پرفایده است!


مریم دختر خوب و مهربانی بود و یک خواهر کوچولو داشت که اسمش زهرا بود. 

یک روز مادرشان می خواست به خرید برود. به مریم سفارش کرد که مواظب خودش و خواهرش باشد. و اگر گرسنه شدند غذا را از توی یخچال بیاورد تا بخورند.
 به زهرا هم سفارش کرد به حرف خواهر بزرگش گوش بدهد. بعد هر دو را بوسید و رفت.
مریم و زهرا عروسک بازی و قایم باشک بازی کردند و کمی هم کتاب خواندند. بعد گرسنه شدند. مریم ظرف غذا را از توی یخچال بیرون آورد، اما ظرف از توی دستش لیز خورد و افتاد و شکست. بچه ها خیلی ناراحت شدند.

زهرا کوچولو زد زیر گریه و گفت: "آجی، بیا به مامان نگیم ظرف شکسته. حتما اگه بفهمه خیلی ناراحت میشه. وای! نکنه مامان دعوات کنه!" و بعد بیشتر گریه کرد...
مریم دستهای زهرا را با مهربانی گرفت و گفت : "گریه نکن آجی کوچولو! مامان منو دعوا نمی کنه. حتی اگر هم دعوا کنه، من باید راستشو بگم.
راستشو بگم تا مامان بدونه که ظرفش نیست، دنبالش نگرده.

راستشو بگم تا بدونه که ما هم غذا رو نخوردیم و گرسنه ایم.

راستشو بگم تا بدونه که اینجا ممکنه شیشه خرده باشه، باید حواسشو بده تو پاش نره.

مامانی به من یاد داده که راست گفتن کار خوبیه که خدا دوستش داره."

بعد دو تا خواهری با کمک هم و با دقت ظرف شکسته و غذاهای ریخته را جمع کردند.
نون و پنیر خوردند و صبر کردند تا مامانشون برگرده و راستشو بهش بگن.

  • صدیقه

برادری و مقایسه!

۱۳
ارديبهشت

می‌خواستم حدیث المومن اخ المومن را تدریس کنم، از این مهمان‌های جینگولی کمک گرفتم تا قصه‌اش را برای بچه‌ها تعریف کنم.



اون سه تای سمت چپی داشتن برای خودشون توپ بازی می‌کردند.

جوجه صورتیه اومد سلام کرد. به‌ش محل نگذاشتن و بازیش ندادن... گفتند: برو! تو جوجه صورتیِ شکم چاقالویی! ما با تو بازی نمی‌کنیم...

مورچه اومد... به‌ش گفتند: برو تو دست و پات درازه! سیاهی! با تو بازی نمی‌کنیم!


 خرگوش دانا در جنگل پیاده‌روی می‌کرد که به مورچه و جوجه رو رسید و ماجرا رو فهمید.

اومد پیش عروسک‌ها و بهشون گفت: بچه ها! همه‌ی ما رو خدا آفریده. خدای خوب ما همه‌مون رو دوست داشته که آفریدمون.  پس بیایید ما هم همدیگه رو دوست باشیم... و با هم مهربون باشیم...

نارنجی و صورتی و سفید و سیاه، همه‌ی رنگ‌هامون قشنگن. ما با هم دوستیم!

بعد خرگوش دانا برای بچه ها حدیث رو با شعرش خوند...


نمایش خوب درآمد. بچه ها هم دوست داشتند.

اما...

بعداً که به قصه‌ام فکر کردم،متوجه شدم که ایرادی دارد و آن اینکه بار منفی‌اش زیاد بود.

این رفتارها:

جواب سلام ندادن... محل نگذاشتن.. بازی نکردن...  خودبرتر بینی... همه‌ی این رفتارهای ناپسند از عروسکای خوشگل و ملوس دیده می‌شد؛ بعد آخرش با دو سه جمله‌ی کلیشه‌ای نصیحت خرگوش دانا می‌خواستم رفتار مثبت و درست را آموزش بدهم، یعنی برادری و مهربانی و دوستی!

به این هدف خوب با آن شکل قصه پردازی نمی‌شود رسید.

بهتر بود شخصیتهای قصه رفتاراشون مثبت باشه. 



فردای اون روز برای مرور و تکرار حدیث، باز هم عروسکها رو سر کلاس بردم (با اندکی تغییر البته...) و این بار سعی کردم اتفاقات و کنش و واکنشهای شخصیتهای قصه مثبت باشه...اینطوری:


 دو تا از عروسک‌های دیروزی گوساله سفیدکوچولو و خرس کوچولو‌ی سفید داشتند با هم بازی می‌کردند...(امروز توپ نداشتند، محمد حسین گفت نون بیار کباب ببر بازی می‌کنند!!)


 خرس قهوه ای رد می‌شد، به‌شون سلام کرد، اونا هم جواب سلامش رو دادن ...خرس قهوه ای گفت منم بازی بدید!

اونا هم قبول کردن...خرسی یه بار با گوسالهه و یه بار با خرس سفیده نون بیار کباب ببر بازی می‌کرد....


 یه دفعه، صدای گریه و جیغ کسی رو شنیدن... اومدن دیدن یه عروسک دیگه (یادم نیست کی بود!) افتاده تو چاله و پاش پیچ خورده... کمکش کردن و بردندش پیش عمو «خرگوش دانا»... یا به‌قول فاطمه آقای دکترخرگوش! 


خرگوش دانا هم پای اون عروسکه رو علاج درمون کرد و بهشون گفت آفرین بچه های خوب! که امروز به دوستتون کمک کردید و مهربون بودید و با اونا بازی کردید... حالا همه با هم شعر و حدیثی که دیروز یاد گرفتیم رو بخونیم...


المؤمن اخ المؤمن


صاف و ساده و یک‌دل

با همیم و یک‌دستیم

غصه توی دل‌ها نیست

ما رفیق هم هستیم



و شد مرور و تکرار حدیث با نمایش عروسکی و قصه مثبت نگرانه!


****


قصه امروزی رو با دیروزی مقایسه می‌کنم.. از لحاظ رفتارهای شخصیت‌های قصه، معلوم می‌شه عیب و نقص اون یکی چی بوده...


امروزی: سلام کردن و جواب دادنش، وارد گروه بچه‌ها شدن، بازی دادن دوست جدید، رعایت نوبت توی بازی، توجه به نیاز دیگری که کمک میخواست و بردنش پیش خرگوش دانا و در نهایت تایید و تحسین خرگوش دانا...

دیروزی: جواب سلام ندادن، بی اعتنایی و کم محلی، خودخواهی و تکبر، بازی ندادن دوست جدید، عیبجویی به وضع ظاهری دوست جدید، و در نهایت نصیحت‌گری خرگوش دانا همراه با توبیخ و سرزنش.


توجه کنیم که بچه‌ها با شخصیت‌های قصه "هم‌ذات پنداری" می‌کنند، به‌ویژه در سنین خردسالی...

یعنی خودشون رو به جای شخصیت‌های قصه می‌بینند و حس می‌کنند.

پس اگر رفتارهای نادرست از شخصیت‌هاى قصه سر بزنه، اون رفتارها رو به خودشون نسبت میدن...و اگر بزرگترهای توی قصه یا بیرون قصه، اون شخصیت قصه رو سرزنش کنن بازهم بچه‌ی بیننده به خودش می‌گیره...


نکته‌ی مهمی که در کار با بچه‌ها نباید فراموش کرد «داشتن بیان مثبت» یعنی هم «خوب حرف زدن» و هم «حرفِ خوب زدن»


  • صدیقه

رازداری

۱۳
ارديبهشت

یه قصه‌ی دیگه برای حدیث فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم

و یا موضوع راز داری



آقا خروسه و خانم مرغه یه جوجه کوچولو داشتند، اسمش جیکو بود. جیکو خیلی جوجه شاد و شنگولی بود. و دوستهای زیادی هم داشت که هر روز باشون بازی میکرد.

وقتی جیکو چیز جالبی میدید ، یا اتفاق جدیدی میفتاد، حتما با شادی و هیجان زیاد برای دوستاش تعریف میکرد. گاهی وقتها هم بلند بلند تعریف میکرد...

مثلاً وقتی توی باغچه یه مهره طلایی پیدا می‌کرد یا وقتی عمه پَرحنا می‌خواست خونشون بیاد یا وقتی مامانش دلمه می‌پخت، جیکو همه دوستاش رو باخبر می‌کرد...


تا اینکه یه روز خانم مرغه یه تخم مرغ کوچولو گذاشت، و جیکو فهمید که به زودی یه داداش یا آجی کوچولو از توی اون در میاد و هم‌بازیش میشه...


 خانم مرغه و آقا خروسه به جیکو گفتن که نباید درباره تخم‌مرغشون به دیگران چیزی بگه.

گفتند این یه رازه! و اگر به همه بگه و راسوی بدجنس صداشونو بشنوه، میاد و تخم مرغشونو میبره و میخوره ...


( آخه راسوی شکمو خیلی دوست داشت تخم مرغای مزرعه رو بدزده و بخوره. برای همین همیشه دور و بر مزرعه می چرخید و به صدای حیوانات گوش می‌داد تا اگر فهمید تخم مرغ جدیدی اومده، به لونه‌ی مرغا حمله کنه.)

اما جیکو وسط مهمان بازی با دوستاش بود که یادش رفت نباید چیزی درباره تخم مرغ بگه... از ذوقی که داشت به دوستاش گفت... دوستاش به مادر و پدراشون گفتن و دیگه همه فهمیدند...

همه و راسو!


 شب راسو به لونه ی مرغا حمله کرد.... جیکو خیلی ترسیده بود...

اما سگ قهوه ای شجاع مزرعه با راسو جنگید و اونو فراری داد...


 بعد آقا خروسه به جیکو گفت: جوجه گلم، مگه شما نمی‌دونی که قبل از حرف زدن باید فکر کنی؟

شما به حرفی که زدی فکر کردی؟ فکر کردی که اگه راسو بفهمه ما تخم مرغ داریم بهمون حمله میکنه؟ 

حالا این سفارش امام علی (ع) رو یادت باشه و هیچوقت فراموش نکن که :


فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم


اول فکر کن؛ بعد حرف بزن!


ای گل خوشبوی من 

همیشه پیش از سخن 

خوب بیندیش و سپس

حرف خودت را بزن




   * من خودم این قصه رو در تدریس به کار نبردم. قصه‌ی پست فکر کن؛ بعد بگو! روبرای بچه ها گفتم.

  • صدیقه

خوش اخلاق باش!

۱۳
ارديبهشت

امروز می‌خواستم حدیث اَحسِن خُلقَک رو درس بدم.


1. قصه نداشتم براش. یعنی نتونستم درست کنم.


2. قصه ی حدیث قبلی فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم هنوز تو ذهنم بود ، قصه اش برای احسن خلقک هم مناسب بود.

فکر کردم خرسی رو می‌برم تو کلاس، درباره رفتاراش تو قصه صحبت می‌کنیم که خوش اخلاق بوده یا نه...اما بچه ها به‌طرز جالبی حرف بدها و کار بدهای خرسه رو یادشون مونده بود، نه کار خوباش! گفتگو به سختی پیش میرفت و تازه با مصادیق بدخلقی!!


3. از خیر خرسی گذشتیم و اومدیم دو تا کلمه درباره مصادیق خوش اخلاقی تو کارها و زندگی معمولی بچه ها صحبت کنیم...

تو گفتگو همکاری نکردند.


شاید هم علتش اینه که خیلی کوچکند هنوز و هیچ درکی از معنی کلمه‌ی خوش اخلاقی نداشتن. 

خب باید اول بچه معنای کلمه رو بفهمه، بعد درباره‌اش حرف بزنیم...

اما چطور به‌ش بفهمونیم؟ باید مصادیق خوش اخلاقی رو براش بیان کنیم یا نشون بدیم.

با قصه و گفتگو نشد اینکار رو کنیم. یکساعت از روزمون همین شکلی رفت.

حالا چه کنیم؟


4. خانم مدیر راهنمایی کردند که رنگ آمیزی رو به‌شون بده و درحین رنگ آمیزی، درباره اخلاق حسنه آدمای توی قصه حرف بزن و سر صحبت رو باز کن... منم همین کار رو کردم....سر صحبت باز شد، چه باز شدنی!! :)


رنگ آمیزی کتاب مهارت‌های زندگی، تصویر چندتا بچه بود که توی صف سرسره بازی بودند. توضیح دادم که اینها که توی صف ایستادن، دارن صبر می‌کنن. نوبت رو رعایت میکنن.

به نوبت بودن و صبر کردن دو تا اخلاق خوبه. 


5. بعد تا اونا مشغول رنگ کردن بودند، شروع کردم به حرف زدن درباره‌ی اخلاق‌های خوب بچه های کلاس خودم.


تابحال این شکلی تدریس نکرده بودم...


هشت تا بچه دور و بر من در سکوت عجیبی مشغول رنگ آمیزی بودند، و من آرام و شمرده ، با جمله‌های ساده‌ی ساده، داشتم اخلاق‌های خوبشونو میگفتم... به معنای واقعی سراپا گوش شده بودن. البته غیر از دستاشون که رنگ آمیزی میکرد.

بدون تظاهر، بدون هیچ هیجان اضافه، بدون قربون صدقه‌های افراطی، بدون اطوار و اداهای تلویزیونی، بدون ابراز محبت‌های نمایشی، خیلی عادی و معمولی باشون حرف زدم.


گفتم: بچه ها میخوام بهتون بگم هر کدوم شما چه اخلاقای خوبی داره...


مثلاً


  مهزیار اخلاق خوبش اینه که موقع بازی اسباب بازیاشو به دوستاش میده، تنهایی بازی نمی کنه.

  این خیلی اخلاق خوبیه ، من اینو دوست دارم.(خانم مدیر تذکر دادن که بگو خدا هم این اخلاق خوب تو رو دوست داره.)


  اخلاق خوب فاطمه اینه که اول صبح که میاد به همه سلام میکنه. و با همه دست میده.


  اخلاق خوب میسا اینه که کاراشو با دقت انجام میده،


  فایزه کاراشو تا آخر آخر کامل میکنه. کارشو نصفه رها نمیکنه.


  هستی منظم و مرتبه. مداد رنگیا و وسایلشو بعد از کار جمع میکنه، اینطوری گم هم نمیشن...

    و ....


البته امروز غایب داشتم،شیطون بلاها کمتر بودن...

 ولی درباره بعضیاشون، واقعاً خودم انتظار نداشتم بتونم یه خلق و خوی مثبت و مفید از تو رفتاراشون دربیارم...


اما وقتی ذهنم رو وادار کردم به یافتن و گفتن خوبی‌ها، واقعاً همه‌شون اخلاق‌های خوب بزرگی داشتند، که حقیقتاً ارزش توجه کردن داشت.


جالبتر از هرچیزی واکنششون به حرفای من بود. انگار آرامش تو فضای دور و برشون پرواز میکرد...عجیب بود اصلاً... من به اون 8 تا بچه حتی دست نزدم، ولی حالشون مثل این بود که یکی یکی تو بغلم گرفتم و نوازششون کردم...

البته نوازش بود اما با "کلمات" !

و نوازش اون چیزیه که بچه‌ها به‌ش احتیاج دارن تا آروم باشن..



اَحسِن خُلقَک


خوش اخلاق باش!


خوب و خوش اخلاق باش

همیشه و هر کجا

اگه همه خوب باشیم

دنیا میشه باصفا



  • صدیقه

فکر کن؛ بعد بگو!

۱۳
ارديبهشت

قصه برای حدیث "فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم"

(شخصیتهای قصه را با توجه به عروسکهایی که در دسترسم بود انتخاب کردم.)


این خرده مقواهای سبزرنگ پایین تصویر مثلاً علف‌های ببعی هستن! :)




خرس قهوه ای برای دیدن خرگوش دانا از راه دوری سفر کرده بود و حالا رسیده بود به "جنگل دانایی".


 وقتی که وارد جنگل شد، اول خرگوش سفید کوچولو رو دید که داشت سعی میکرد که یه هویج بزرگ رو از توی خاک بیرون بکشه.

خرسی فکر کرد شاید خرگوش کمک لازم داشته باشه، خوبه ازش بپرسم کمک میخواد یا نه؟ 

پس به خرگوش سلام کرد و گفت: سلام خرگوش پرتلاش! میخوای من کمکت کنم هویج رو از خاک دربیاری؟

خرگوش گفت: بله. خیلی ممنون. خرس به خرگوش کمک کرد و هویجش رو از خاک در آورد.


بعد کمی دیگه راه رفت تا رسید به یه بره سفید تپلی که سرش پایین بود و داشت علف میخورد.

اما بره حواسش نبود و ندید که داره به یه گودال بزرگ نزدیک میشه و ممکنه بیفته توش.

خرسی فکر کرد که باید به بره بگه مواظب باش! اما باید آروم بگه که بره نترسه و پاش لیز نخوره.

پس خیلی آروم که بره نترسه، اونو صدا کرد و بهش گفت:

اینجایی که ایستادی خطرناکه، بهتره بری اون طرف دشت که علفاش هم بیشتر و سرسبزترند.

بره هم از خرسی خیلی تشکر کرد و رفت.


کمی بعد خرسی گرسنه اش شده بود. رسید زیر یه درخت نارگیل. نگاه کرد یه میمون بالای اون بود.

خرسی فکر کرد وقتی از کسی چیزی می‌خواهیم باید بگیم لطفا.

پس به میمون گفت : میشه لطفا یه نارگیل برای من بندازی پایین؟

میمون گفت بله که میشه و همین کار رو کرد.

خرسی نارگیلو خورد و تشکر کرد و رفت...


اما هر چی می‌رفت خونه ی خرگوش دانا رو پیدا نمی‌کرد...

فکر کرد که وقتی راه رو گم می‌کنیم باید از کسی آدرس بپرسیم...

رفت تا رسید به یه خانم مرغه و جوجه هاش... سلام کرد

و از خانم مرغه پرسید : من میخوام برم خونه خرگوش دانا، اما گم شدم. شما راهو بلدی به من نشون بدی؟

خانم مرغه هم راه رو به خرسی نشون داد.

خرس مسافر رفت و به خونه خرگوش دانا رسید. 


با هم سلام و احوالپرسی کردند و و بعد نشستند تا خرسی استراحت کنه که خسته بود.

خرسی به خرگوش گفت : چقدر حیوانات جنگل شما خوب و مهربون هستند! امروز با هرکسی که برخورد کردم با من مهربون بود و بهم کمک کرد...

بعد برای خرگوش دانا تعریف کرد که خرگوش سفید و بره و میمون و خانم مرغه رو دیده و چه گفته و چه شنیده...


خرگوش دانا وقتی اینها رو شنید گفت : بله حیوانات جنگل دانایی هم مثل خود تو مهربانند و به دیگران کمک می‌کنند.

اما شما هم یک کار خیلی خوبی انجام دادی امروز...


خرسی پرسید چه کاری؟ خرگوش دانا گفت: اینکه قبل از گفتن هر چیزی فکر کردی... آدم وقتی اولش فکر بکند، بعدا می‌تواند حرفهای خوبی بزند، وقتی خوب حرف زد دیگران با او مهربان می‌شوند...


برای همینه که امام اول ما امام علی (ع) فرموده : 

فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم


اول فکر کن بعد حرف بزن!


ای گل خوشبوی من

 همیشه پیش از سخن

خوب فکر کن و بعد از آن

حرف خودت را بزن.



(در انتها با شیوه ی پرسش و پاسخ از بچه ها، قصه را مرور می‌کنیم تا برای ما بگویند آن جاهایی که خرسی فکر کرده و حرف زده چه فکرهایی کرده و چه حرفهایی زده که خوب بوده اند.)



******


    چند نکته


* شخصیت خرگوش دانا رو بچه ها می‌شناختند، چون تو یه نمایشی که قبلا برای حدیث المومن اخ المومن کار کردیم هم بودش.

به نظرم این خوب بود که یه شخصیت ثابت توی کار قصه و نمایشمون داشته باشیم. بخصوص که اون شخصیت یه بزرگتر نصیحت کننده‌ی خیرخواه و دانا باشه.

 * و همین خرگوش دانا بود که باعث شد برای قصه یه مکان ثابت هم به اسم جنگل دانایی در نظر بگیرم. این ثبات خوبیش اینه که دفعه بعد که عروسکها رو ببرم، بچه ها میدونن قراره چه اتفاقی بیفته، سریع میان تو فضای قصه و جنگل و ماجراهاش... از قبل پیش زمینه ذهنیشون آماده است ...



* نکته ی دیگه اینکه قصه از اول این شکلی نبود... اون شکلی که سر کلاس اجرا کردم ، خرسی اولش خوب با حیوانات حرف نمی‌زد... بعد با راهنمایی خرگوش دانا یاد می‌گرفت خوب حرف بزنه.

اونطوری هم تعریف کردنش طول کشید ، هم سخت بود یک حرفهایی تو دهن خرسی بذارم که "بد باشه"، و هی نگران بودم که الان بچه ها عین رادیو ضبط این حرفا رو تکرار خواهند کرد...


تازه بعد از اون در مرحله دوم وقتی خرسی تصمیم می‌گرفت خوب حرف بزنه، من دیگه مغزم خسته شده بود و نمی‌دونستم چه کلماتی از قول خرسی بگم!

فکری کردم و از بچه ها پرسیدم که بچه ها خرسی چی بگه که حرف خوبی زده باشه؟؟

خیلی قشنگ بچه ها همکاری کردند، کیف کردم از اینکه می‌دیدم دارن تو ذهنشون دنبال کلمات خوب می‌گردند تا دیالوگهای خرسی رو کامل کنند... تلاششون برای من مهم و ارزشمند بود...

اینه که اون گفتگوی پایانی قصه حتما فعالیت و جالب و مفیدی خواهد بود برای کوچولوهای کلاستون.

  • صدیقه
 قصه‌ای برای آموزش حدیث
 "احسنوا تلاوة القرآن" 


حسین پسربچه ای بود که به کلاس قرآن می‌رفت و یاد گرفته‌بود خوب و زیبا بخواند.

یک روز که از مدرسه آمد دید که پدربزرگش به خانه آنها آمده. سلام کرد. کمی پیش پدربزرگ ماند، بعد رفت لباس عوض کرد و دست و رویش را شست.

وضو گرفت. بعد رفت توی اتاقش رو به قبله دو زانو نشست، قرآنش را روی رحل گذاشت (اشاره به آداب قرائت قرآن- استفاده از همکاری بچه‌ها) و باز کرد و با صدای زیبا شروع کرد...

اول؟ بسم الله!

[ مربی سوره آموزشی آن هفته را از قول حسین می‌خواند ]

(مرور و تکرار سوره در دل قصه، همکاری بچه ها)

بسم الله الرحمن الرحیم...

پدربزرگ که توی هال نشسته بود، صدای زیبای قرآن را شنید.

از مادر پرسید صوت قرآن از کجا می آید؟ از رادیو؟

مادر گفت حسین در اتاقش قرآن می‌خواند.

پدربزرگ گفت کاش می آمد اینجا تا ما هم صدای او را بشنویم.

مادر گفت خجالتی است و رویش نمی‌شود. پدربزرگ گفت قرآن را زیبا خواندن خیلی کار خوبی است. خجالت ندارد که!

بعد پاشد و به اتاق حسین رفت. در زد و رفت تو.

وقتی حسین را دید که رو به قبله نشسته گفت : من قرآن را خیلی دوست دارم و دلم می‌خواهد به صدای زیبای تو گوش بدهم. چه خوب است که اینقدر قشنگ آداب قرآن خواندن را رعایت کرده‌ای.

(مرور آداب در حین گفتگو با بچه‌ها: بچه‌ها حسین موقع قرآن خوندن چه کارهای خوبی کرده‌بود؟).

آفرین به تو که به سفارش امام علی‌ع عمل کرده‌ای. 

امام علی‌ع فرموده اند:

احسنوا تلاوة القرآن


با صوت زیبا 

قرآن بخوانید

معنای آن را 

حتماً بدانید



توضیح:

ابزارم برای تدریس این قصه، تابلو و ماژیک بود. در واقع شخصیت‌ها و اتفاقات را روی تابلو نقاشی کردم. نشد که عکس بگیرم.

توی نقاشی مادر حسین را در خانه بی‌حجاب کشیدم. چون نامحرمی در قصه نبود. شاید اگر بچه‌ها بزرگتر، مثلا دبستانی بودند، درباره‌ی حجاب هم اندکی گفتگو می‌کردیم.

  • صدیقه