آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

بسم الله النور


«جهان قرآن مصور است.
و آیه‌ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده‌اند:

درخت یک مفهوم است.
دریا یک مفهوم است؛
جنگل و خاک و ابر.
خورشید و ماه و گیاه...

با چشم‌های عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم»

«سلمان هراتی»


*

قرآن را دوست دارم؛ بچه ها را هم. و به مدت دو سال این افتخار را داشتم که در مهدقرآن، مربی بچه های چهار ساله باشم.
مطالبی که در اینجا می نویسم، فعالیت ها، تجربه ها و آموخته هایم در طی آن دو سال است. به این امید که مورد استفادهء دوستان و همکاران فعال در زمینهء آموزش های قرآنی برای کودکان، قرار بگیرد.

.

از پیشنهادها و انتقادهای سازنده‌ی شما خوشحال می‌شوم.

آخرین مطالب

۱ مطلب با موضوع «بازی نمایشی» ثبت شده است

در یکی از روزهای عید هدی و خانواده اش برای دیدن خانوادهء عمو به آبادان می رفتند.

 صبح زود پدر داشت ماشین را تمیز می کرد. [سفارش پاکیزگی: النظافه من الایمان]
و مادر در آشپزخانه وسایل لازم را جمع آوری می کرد. 

هدی و برادرش امیرعلی در جمع آوری وسایل به مادرشان کمک کردند [سفارش کمک به والدین: بالوالدین احسانا ]
بعد با کمک همدیگر سبد وسایل را که سنگین بود تا کنار ماشین آوردند. [سفارش همکاری: تعاونوا علی البر و التقوی]

قبل از اینکه سوار ماشین بشوند، مادر وضو گرفت. [ سفارش وضو گرفتن: فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم]
هدی پرسید: مادر، الان که وقت نماز نیست. چرا شما وضو گرفتید؟
مادر گفت: دخترم، وضو گرفتن همیشه خوب است. من هم می خواهم در ماشین بیکار نباشم و قرآن بخوانم. چون قرآن کتاب خداست و ما وقتی که به یاد خدا هستیم از هیچ چیز نمی ترسیم. ( یا دل های ما آرامش دارد) 

[ سفارش یاد خدا: الا بذکر الله تطمئن القلوب]
بعد همه سوار ماشین شدند و پدر با نام خدا شروع به رانندگی کرد. [ سفارش شروع کارها با نام خدا: بسم الله الرحمن الرحیم]
چند دقیقه بعد در کنار جاده یک صندوق صدقات دیدند.
پدر گفت: من یادم رفته بود که قبل از سفر صدقه بدهم. خوب است که ما قبل از شروع به سفر با صدقه دادن به نیازمندان کمک کنیم.

[سفارش کمک به نیازمندان: ارحم المساکین]
هدی گفت: پدر، پول را بده من توی صندوق بیندازم! امیرعلی گفت: نه پدر، بده من این کار را بکنم. 

[ سفارش مسابقه در کارهای خوب: فاستبقوا الخیرات]
پدر به هر دوی آنها آفرین گفت و به هر دو مقداری پول داد تا در صندوق صدقات بیندازند.
بعد هدی و امیرعلی تا کنار ماشین مسابقهء دو دادند.
وقتی که به آبادان رسیدند، به خانهء عمو رفتند. وقتی عمو در را باز کرد، به او سلام کردند. 

[ سفارش سلام کردن: للسلام سبعون حسنه]
عمو و زن عمو به استقبال آنها آمدند و با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کردند.

 [ سفارش پذیرایی از مهمان: اقرءوا الضیف]
  

××××××

☆ نکتهء مهم: 

این یک داستان برای اجرای نمایش بر روی صحنه نیست. بلکه داستانی برای یک بازی نمایشی در کلاس است. برای تمرین و تکرار آموزه های قبلی در کلاس.


توضیحات بیشتر در ادامهء مطلب

  • صدیقه