آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

بسم الله النور


«جهان قرآن مصور است.
و آیه‌ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده‌اند:

درخت یک مفهوم است.
دریا یک مفهوم است؛
جنگل و خاک و ابر.
خورشید و ماه و گیاه...

با چشم‌های عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم»

«سلمان هراتی»


*

قرآن را دوست دارم؛ بچه ها را هم. و به مدت دو سال این افتخار را داشتم که در مهدقرآن، مربی بچه های چهار ساله باشم.
مطالبی که در اینجا می نویسم، فعالیت ها، تجربه ها و آموخته هایم در طی آن دو سال است. به این امید که مورد استفادهء دوستان و همکاران فعال در زمینهء آموزش های قرآنی برای کودکان، قرار بگیرد.

.

از پیشنهادها و انتقادهای سازنده‌ی شما خوشحال می‌شوم.

آخرین مطالب

مسافرت شتر کوچولو

شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۹ ق.ظ

قصه ای برای آموزش سوره ی قریش


کاروان شترها



روزی روزگاری یک شتر کوچولو بود که به سفر می رفت. بچه ها تنهایی سفر میروند؟ نه! شتر کوچولو هم تنها نبود که! با پدر و مادر و خانواده و دوستان و فامیل هاشان، "دسته جمعی" می رفتند سفر. به "دسته جمعی شترها" میگویند "کاروان". 

آنها یک کاروان از شترهای زرنگ و پرکار بودند. صبح خیلی خیلی زود از خواب بیدار شدند. صبحانه شان را خوردند. غذای شترها چیه؟ علف ها و خارهای دشت و صحرا. آب هم خوردند. و صبح زود راه افتادند؛ قرار بود تاااااا شب راه بروند. راهشان طولانی بود و یک عالمه آدم ها و بارهای بزرگ را باید سوار میکردند.

 وقتی شتر کوچولو توی صحرا راه می رفت، با خودش فکر میکرد: من با این شکم کوچولوم، فقط یه کوچولو صبحانه خوردم، یعنی میتونم تا شب راه برم؟ نکنه گرسنه بشم! نکنه تشنه بشم! 

نگران بود و همه اش توی صحرا به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. وقتی که یک بوته ی علف یا خار می دید، بدو بدو می رفت کمی علف می خورد و سریع برمی گشت به کاروان. کمی که جلوتر می رفتند، باز یک بوته ی دیگر می دید و می دوید طرفش. یا یک چاله ی آب می دید، می دوید و آب می خورد و بر می گشت.  

تا اینکه یکبار که علفش را خورد، سر بلند کرد که برگردد؛ اما کاروان را ندید. نه پدر و مادرش و نه هیچ کس دیگر! تنها توی بیابان مانده بود. شروع کرد بلند بلند گریه کردن. 

مادر و پدر شتر کوچولو توی کاروان هر چه نگاه کردند بچه شان را ندیدند. پدرش ایستاد و از راهی که آمده بودند برگشت. آمد و آمد و آمد... صدای گریه ی بچه اش را شنید. نزدیکش آمد و پرسید: تو کجا ماندی بچه جان؟ شتر کوچولو برای پدرش تعریف کرد که چطور به دنبال آب و غذا از کاروان بیرون رفته و گم شده.

 پدرش خندید. سرش را آرام به سر شتر کوچولو زد و گفت: بچه جان! بگو ببینم این بلندی روی کمرت چیه؟ شتر کوچولو گفت: این کوهان منه! پدرش گفت: میدانی به چه دردی می خورد؟ بچه شتر گفت: نه!

پدرش گفت: خدای خوب و مهربان که ما را آفریده، خیلی ما را دوست دارد. او می داند که در بیابان زیاد راه می رویم. او به فکر ماست. این کوهان را خدا به ما داده که وقتی آب و غذا می خوریم، آب و غذای ما توی آن ذخیره می شود. وقتی که توی بدنمان غذا هست، می توانیم تاااا شب کلی راه برویم و اصلا هم گرسنه نشویم. تو هم دیگر نگران نباش که گرسنه نمی شوی. حالا زود بدو که به کاروان برسیم!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی