آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

بسم الله النور


«جهان قرآن مصور است.
و آیه‌ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده‌اند:

درخت یک مفهوم است.
دریا یک مفهوم است؛
جنگل و خاک و ابر.
خورشید و ماه و گیاه...

با چشم‌های عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم»

«سلمان هراتی»


*

قرآن را دوست دارم؛ بچه ها را هم. و به مدت دو سال این افتخار را داشتم که در مهدقرآن، مربی بچه های چهار ساله باشم.
مطالبی که در اینجا می نویسم، فعالیت ها، تجربه ها و آموخته هایم در طی آن دو سال است. به این امید که مورد استفادهء دوستان و همکاران فعال در زمینهء آموزش های قرآنی برای کودکان، قرار بگیرد.

.

از پیشنهادها و انتقادهای سازنده‌ی شما خوشحال می‌شوم.

آخرین مطالب

بستنی خریدن

جمعه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۰۸ ب.ظ

درس امروز واحد کار مهارت‌های زندگی، "خرید کردن از مغازه " بود.

این بستنی ها رو خانم مدیرمون زحمت کشیدند و درست کردند.



بستنی چوبی




ما امروز خرید و فروش بستنی کردیم!

اول دو تا میز گذاشتیم کنار هم، بستنی ها را رویش چیدیم.


بعد خانم مدیر و بعد هم من درباره رفتارهای بچه ها در مغازه صحبت کردیم:


   * که چطوری باید با فروشنده صحبت کنیم...

   * از بچه ها پرسیدیم که بستنی‌ها رو تو مغازه کجا میگذارند؟


بعد قرار شد بیان یکی یکی بستنی بخرن.

مقدار زیادی سکه 5 و 10 تومنی از خونه برده بودم، به هر بچه دو تا سکه دادم، یه 5 و یه 10

 اعدادش رو روی تخته نوشتم و توضیح دادم که کدوم 5 و کدوم 10 تومنیه.


   * اون‌وقت یکبار خواستم که 5 تومنی و یکبار هم 10 تومنی‌هاشون رو بالا بیارن و نشون بدن...

بعد اومدن تو مغازه.... اینقدر سرم شلوغ شد یهو!

به سکه های 5 تومنی یه بستنی و به 10 تومنی ها دو بستنی می‌دادم...

    شلوغ‌کاری کردند، * بهشون گفتم باید صف بگیرید...


بستنی‌هام تموم شد... رفتم بستنی جدید بیارم.

توی چند لحظه‌ای که توی کلاس نبودم،ناقلاها رفتند از تو ظرف اصلی سکه ها بازم سکه برداشتند!

   * این شد که یه صحبتی کردیم باهاشون درباره ی اینکه بچه ها باید از کی پول بگیرن؟

       از مامان یا بابا!

   * و باید اجازه بگیرن...

        پس نباید سکه های خاله رو بی اجازه بردارن!

البته از نظر مالی سکه ها قیمتی نداشتند... میخواستم اجازه گرفتن را به‌شان تذکر بدهم...


جالب اینکه آنقدر بچه ها حس بازی را گرفته بودند که بعضیشون طاقت نیاوردند و شروع کردند به لیسیدن و خوردن بستنیای مقوایی!! :)


بعدش فکر کردم چطور بستنی‌ها رو نجات بدم، که بشه بازم ازشون استفاده کرد؟

کارتهای آموزه شعر پاییز  بچه ها روی تخته چسبیده بودن...

   * گفتم: بچه ها گاهی وقتها ما پول نداریم که چیزی بخریم!

      اما یه چیزی داریم که می‌تونیم عوضش کنیم...

      حالا شما بستنی‌هاتون رو با یه کارت که شعر قشنگی روش داره، عوض می‌کنید؟


اینجوری شد که مبادله‌ی پایاپای هم با فسقلی‌های کلاسمون انجام دادیم!


و در نهایت نقاشی آزاد با موضوع مغازه بستنی فروشی برگزار شد...

و نکته جالب اینکه 

اساساً یادمون رفت صفحه رنگ‌آمیزی کتاب مهارت‌ها رو رنگ کنیم! :))

نظرات (۱)

چه جالب 
کار با بچه ها خیلی شیرینه :)
پاسخ:
سلام
واقعا همینطوره. :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی