آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

بسم الله النور


«جهان قرآن مصور است.
و آیه‌ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده‌اند:

درخت یک مفهوم است.
دریا یک مفهوم است؛
جنگل و خاک و ابر.
خورشید و ماه و گیاه...

با چشم‌های عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم»

«سلمان هراتی»


*

قرآن را دوست دارم؛ بچه ها را هم. و به مدت دو سال این افتخار را داشتم که در مهدقرآن، مربی بچه های چهار ساله باشم.
مطالبی که در اینجا می نویسم، فعالیت ها، تجربه ها و آموخته هایم در طی آن دو سال است. به این امید که مورد استفادهء دوستان و همکاران فعال در زمینهء آموزش های قرآنی برای کودکان، قرار بگیرد.

.

از پیشنهادها و انتقادهای سازنده‌ی شما خوشحال می‌شوم.

آخرین مطالب

فکر کن؛ بعد بگو!

يكشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۱۴ ب.ظ

قصه برای حدیث "فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم"

(شخصیتهای قصه را با توجه به عروسکهایی که در دسترسم بود انتخاب کردم.)


این خرده مقواهای سبزرنگ پایین تصویر مثلاً علف‌های ببعی هستن! :)




خرس قهوه ای برای دیدن خرگوش دانا از راه دوری سفر کرده بود و حالا رسیده بود به "جنگل دانایی".


 وقتی که وارد جنگل شد، اول خرگوش سفید کوچولو رو دید که داشت سعی میکرد که یه هویج بزرگ رو از توی خاک بیرون بکشه.

خرسی فکر کرد شاید خرگوش کمک لازم داشته باشه، خوبه ازش بپرسم کمک میخواد یا نه؟ 

پس به خرگوش سلام کرد و گفت: سلام خرگوش پرتلاش! میخوای من کمکت کنم هویج رو از خاک دربیاری؟

خرگوش گفت: بله. خیلی ممنون. خرس به خرگوش کمک کرد و هویجش رو از خاک در آورد.


بعد کمی دیگه راه رفت تا رسید به یه بره سفید تپلی که سرش پایین بود و داشت علف میخورد.

اما بره حواسش نبود و ندید که داره به یه گودال بزرگ نزدیک میشه و ممکنه بیفته توش.

خرسی فکر کرد که باید به بره بگه مواظب باش! اما باید آروم بگه که بره نترسه و پاش لیز نخوره.

پس خیلی آروم که بره نترسه، اونو صدا کرد و بهش گفت:

اینجایی که ایستادی خطرناکه، بهتره بری اون طرف دشت که علفاش هم بیشتر و سرسبزترند.

بره هم از خرسی خیلی تشکر کرد و رفت.


کمی بعد خرسی گرسنه اش شده بود. رسید زیر یه درخت نارگیل. نگاه کرد یه میمون بالای اون بود.

خرسی فکر کرد وقتی از کسی چیزی می‌خواهیم باید بگیم لطفا.

پس به میمون گفت : میشه لطفا یه نارگیل برای من بندازی پایین؟

میمون گفت بله که میشه و همین کار رو کرد.

خرسی نارگیلو خورد و تشکر کرد و رفت...


اما هر چی می‌رفت خونه ی خرگوش دانا رو پیدا نمی‌کرد...

فکر کرد که وقتی راه رو گم می‌کنیم باید از کسی آدرس بپرسیم...

رفت تا رسید به یه خانم مرغه و جوجه هاش... سلام کرد

و از خانم مرغه پرسید : من میخوام برم خونه خرگوش دانا، اما گم شدم. شما راهو بلدی به من نشون بدی؟

خانم مرغه هم راه رو به خرسی نشون داد.

خرس مسافر رفت و به خونه خرگوش دانا رسید. 


با هم سلام و احوالپرسی کردند و و بعد نشستند تا خرسی استراحت کنه که خسته بود.

خرسی به خرگوش گفت : چقدر حیوانات جنگل شما خوب و مهربون هستند! امروز با هرکسی که برخورد کردم با من مهربون بود و بهم کمک کرد...

بعد برای خرگوش دانا تعریف کرد که خرگوش سفید و بره و میمون و خانم مرغه رو دیده و چه گفته و چه شنیده...


خرگوش دانا وقتی اینها رو شنید گفت : بله حیوانات جنگل دانایی هم مثل خود تو مهربانند و به دیگران کمک می‌کنند.

اما شما هم یک کار خیلی خوبی انجام دادی امروز...


خرسی پرسید چه کاری؟ خرگوش دانا گفت: اینکه قبل از گفتن هر چیزی فکر کردی... آدم وقتی اولش فکر بکند، بعدا می‌تواند حرفهای خوبی بزند، وقتی خوب حرف زد دیگران با او مهربان می‌شوند...


برای همینه که امام اول ما امام علی (ع) فرموده : 

فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم


اول فکر کن بعد حرف بزن!


ای گل خوشبوی من

 همیشه پیش از سخن

خوب فکر کن و بعد از آن

حرف خودت را بزن.



(در انتها با شیوه ی پرسش و پاسخ از بچه ها، قصه را مرور می‌کنیم تا برای ما بگویند آن جاهایی که خرسی فکر کرده و حرف زده چه فکرهایی کرده و چه حرفهایی زده که خوب بوده اند.)



******


    چند نکته


* شخصیت خرگوش دانا رو بچه ها می‌شناختند، چون تو یه نمایشی که قبلا برای حدیث المومن اخ المومن کار کردیم هم بودش.

به نظرم این خوب بود که یه شخصیت ثابت توی کار قصه و نمایشمون داشته باشیم. بخصوص که اون شخصیت یه بزرگتر نصیحت کننده‌ی خیرخواه و دانا باشه.

 * و همین خرگوش دانا بود که باعث شد برای قصه یه مکان ثابت هم به اسم جنگل دانایی در نظر بگیرم. این ثبات خوبیش اینه که دفعه بعد که عروسکها رو ببرم، بچه ها میدونن قراره چه اتفاقی بیفته، سریع میان تو فضای قصه و جنگل و ماجراهاش... از قبل پیش زمینه ذهنیشون آماده است ...



* نکته ی دیگه اینکه قصه از اول این شکلی نبود... اون شکلی که سر کلاس اجرا کردم ، خرسی اولش خوب با حیوانات حرف نمی‌زد... بعد با راهنمایی خرگوش دانا یاد می‌گرفت خوب حرف بزنه.

اونطوری هم تعریف کردنش طول کشید ، هم سخت بود یک حرفهایی تو دهن خرسی بذارم که "بد باشه"، و هی نگران بودم که الان بچه ها عین رادیو ضبط این حرفا رو تکرار خواهند کرد...


تازه بعد از اون در مرحله دوم وقتی خرسی تصمیم می‌گرفت خوب حرف بزنه، من دیگه مغزم خسته شده بود و نمی‌دونستم چه کلماتی از قول خرسی بگم!

فکری کردم و از بچه ها پرسیدم که بچه ها خرسی چی بگه که حرف خوبی زده باشه؟؟

خیلی قشنگ بچه ها همکاری کردند، کیف کردم از اینکه می‌دیدم دارن تو ذهنشون دنبال کلمات خوب می‌گردند تا دیالوگهای خرسی رو کامل کنند... تلاششون برای من مهم و ارزشمند بود...

اینه که اون گفتگوی پایانی قصه حتما فعالیت و جالب و مفیدی خواهد بود برای کوچولوهای کلاستون.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۴/۰۲/۱۳
  • ۱۶۸ نمایش
  • صدیقه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی