آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

بسم الله النور


«جهان قرآن مصور است.
و آیه‌ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده‌اند:

درخت یک مفهوم است.
دریا یک مفهوم است؛
جنگل و خاک و ابر.
خورشید و ماه و گیاه...

با چشم‌های عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم»

«سلمان هراتی»


*

قرآن را دوست دارم؛ بچه ها را هم. و به مدت دو سال این افتخار را داشتم که در مهدقرآن، مربی بچه های چهار ساله باشم.
مطالبی که در اینجا می نویسم، فعالیت ها، تجربه ها و آموخته هایم در طی آن دو سال است. به این امید که مورد استفادهء دوستان و همکاران فعال در زمینهء آموزش های قرآنی برای کودکان، قرار بگیرد.

.

از پیشنهادها و انتقادهای سازنده‌ی شما خوشحال می‌شوم.

آخرین مطالب

رازداری

يكشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۲۰ ب.ظ

یه قصه‌ی دیگه برای حدیث فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم

و یا موضوع راز داری



آقا خروسه و خانم مرغه یه جوجه کوچولو داشتند، اسمش جیکو بود. جیکو خیلی جوجه شاد و شنگولی بود. و دوستهای زیادی هم داشت که هر روز باشون بازی میکرد.

وقتی جیکو چیز جالبی میدید ، یا اتفاق جدیدی میفتاد، حتما با شادی و هیجان زیاد برای دوستاش تعریف میکرد. گاهی وقتها هم بلند بلند تعریف میکرد...

مثلاً وقتی توی باغچه یه مهره طلایی پیدا می‌کرد یا وقتی عمه پَرحنا می‌خواست خونشون بیاد یا وقتی مامانش دلمه می‌پخت، جیکو همه دوستاش رو باخبر می‌کرد...


تا اینکه یه روز خانم مرغه یه تخم مرغ کوچولو گذاشت، و جیکو فهمید که به زودی یه داداش یا آجی کوچولو از توی اون در میاد و هم‌بازیش میشه...


 خانم مرغه و آقا خروسه به جیکو گفتن که نباید درباره تخم‌مرغشون به دیگران چیزی بگه.

گفتند این یه رازه! و اگر به همه بگه و راسوی بدجنس صداشونو بشنوه، میاد و تخم مرغشونو میبره و میخوره ...


( آخه راسوی شکمو خیلی دوست داشت تخم مرغای مزرعه رو بدزده و بخوره. برای همین همیشه دور و بر مزرعه می چرخید و به صدای حیوانات گوش می‌داد تا اگر فهمید تخم مرغ جدیدی اومده، به لونه‌ی مرغا حمله کنه.)

اما جیکو وسط مهمان بازی با دوستاش بود که یادش رفت نباید چیزی درباره تخم مرغ بگه... از ذوقی که داشت به دوستاش گفت... دوستاش به مادر و پدراشون گفتن و دیگه همه فهمیدند...

همه و راسو!


 شب راسو به لونه ی مرغا حمله کرد.... جیکو خیلی ترسیده بود...

اما سگ قهوه ای شجاع مزرعه با راسو جنگید و اونو فراری داد...


 بعد آقا خروسه به جیکو گفت: جوجه گلم، مگه شما نمی‌دونی که قبل از حرف زدن باید فکر کنی؟

شما به حرفی که زدی فکر کردی؟ فکر کردی که اگه راسو بفهمه ما تخم مرغ داریم بهمون حمله میکنه؟ 

حالا این سفارش امام علی (ع) رو یادت باشه و هیچوقت فراموش نکن که :


فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم


اول فکر کن؛ بعد حرف بزن!


ای گل خوشبوی من 

همیشه پیش از سخن 

خوب بیندیش و سپس

حرف خودت را بزن




   * من خودم این قصه رو در تدریس به کار نبردم. قصه‌ی پست فکر کن؛ بعد بگو! روبرای بچه ها گفتم.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی