آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

تجربه های تدریس در کلاس قرآن

آییـنه

بسم الله النور


«جهان قرآن مصور است.
و آیه‌ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده‌اند:

درخت یک مفهوم است.
دریا یک مفهوم است؛
جنگل و خاک و ابر.
خورشید و ماه و گیاه...

با چشم‌های عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم»

«سلمان هراتی»


*

قرآن را دوست دارم؛ بچه ها را هم. و به مدت دو سال این افتخار را داشتم که در مهدقرآن، مربی بچه های چهار ساله باشم.
مطالبی که در اینجا می نویسم، فعالیت ها، تجربه ها و آموخته هایم در طی آن دو سال است. به این امید که مورد استفادهء دوستان و همکاران فعال در زمینهء آموزش های قرآنی برای کودکان، قرار بگیرد.

.

از پیشنهادها و انتقادهای سازنده‌ی شما خوشحال می‌شوم.

آخرین مطالب

در ادامه...

۰۲
مهر

با سلام


ادامهء مطالب این وبلاگ را در کانال تلگرام آیینه دنبال کنید.


https://t.me/joinchat/AAAAAEGqjyndAjUaQLxX6A


  • صدیقه

سال نو مبارک

۲۲
اسفند

دو نمونه کارت تبریک سال نو

در کار اول از طرح دست های خود بچه ها استفاده کرده ام. دست هر بچه ای روی کاغذ گذاشته و طرح آن را کشیدم و برای کارت خودش استفاده کردم. بنابراین کارت هر کسی مخصوص به خودش بود. در حاشیهء کارت هر کودک شعر تشویقی مخصوص به خودش را نوشته ام.


کارت تبریک عید نوروز


طرح سبز رنگ دست ها موقع باز شدن کارت هم شبیه به سبزهء سفره هفت سین است و هم یادآور حالت دعاست، همراه با دعای تحویل سال که درون آن نوشته شده است.


کارت تبریک عید نوروز



برای دانستن بیشتر دربارهء "اشعار تشویقی" به وبلاگ "تجربه های آموزشی قرآنی"  که در پیوندهای همین وبلاگ موجود است، مراجعه کنید.



یک نمونه کارت دیگر در ادامه مطلب

  • صدیقه

روز مادر

۲۱
اسفند

کارت تبریک برای مادرها به مناسبت میلاد حضرت فاطمه (س) و روز مادر.

ایدهء اصلی کار این بود که بچه ها با دستهای کوچولوی خودشان چیزی بسازند و کارتهای ساخت دست خودشان را به مادرهایشان هدیه بدهند. البته همیشه مربی باید از قبل بخشی از کار را آماده کند و سپس در اختیار بچه ها قرار بدهد.

مراحل انجام کار در تصویر مشخص است.

دورتا دور کاغذهای رنگی را با پانچ های تزیینی، تزیین کنید و بعد روی مقوای رنگی بچسبانید.


کارت برای روز مادر


 پولک ها و دکمه های رنگی، روبان و یا هر چیز دیگری که می توان با آن یک تصویر ایجاد کرد، آماده کنید ولی به بچه ها ندهید. بلکه ابتدا یک نمونه را خودتان جلوی چشم ها آنها بچسبانید تا خوب ببینند. و بعد اجازه بدهید خودشان روی کارتهای خودشان همین کار را انجام بدهند.


کارت روز مادر


 بعضی از بچه ها توانایی کافی برای چسب زدن و قرار دادن قطعه های ریز را دارند. به آنها چسب و ابزار بدهید تا آزادانه کار کنند.

 به بچه هایی که ضعیف تر هستند کمک کنید. و برای آنها چسب بزنید. تا جایی که ممکن است اجازه بدهید از سلیقه و ابتکار خودشان استفاده کنند و با دست خودشان کار را انجام بدهند. حتی اگر حاصل کارشان خیلی شکیل به نظر نرسد، نشان دهندهء تلاش ارزشمند آنها است.


کارت روز مادر


در پایان یک جملهء زیبا یا یادداشت تبریک برای مادر با خودکار اکلیلی روی کارت بنویسید.


  • صدیقه

در یکی از روزهای عید هدی و خانواده اش برای دیدن خانوادهء عمو به آبادان می رفتند.

 صبح زود پدر داشت ماشین را تمیز می کرد. [سفارش پاکیزگی: النظافه من الایمان]
و مادر در آشپزخانه وسایل لازم را جمع آوری می کرد. 

هدی و برادرش امیرعلی در جمع آوری وسایل به مادرشان کمک کردند [سفارش کمک به والدین: بالوالدین احسانا ]
بعد با کمک همدیگر سبد وسایل را که سنگین بود تا کنار ماشین آوردند. [سفارش همکاری: تعاونوا علی البر و التقوی]

قبل از اینکه سوار ماشین بشوند، مادر وضو گرفت. [ سفارش وضو گرفتن: فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم]
هدی پرسید: مادر، الان که وقت نماز نیست. چرا شما وضو گرفتید؟
مادر گفت: دخترم، وضو گرفتن همیشه خوب است. من هم می خواهم در ماشین بیکار نباشم و قرآن بخوانم. چون قرآن کتاب خداست و ما وقتی که به یاد خدا هستیم از هیچ چیز نمی ترسیم. ( یا دل های ما آرامش دارد) 

[ سفارش یاد خدا: الا بذکر الله تطمئن القلوب]
بعد همه سوار ماشین شدند و پدر با نام خدا شروع به رانندگی کرد. [ سفارش شروع کارها با نام خدا: بسم الله الرحمن الرحیم]
چند دقیقه بعد در کنار جاده یک صندوق صدقات دیدند.
پدر گفت: من یادم رفته بود که قبل از سفر صدقه بدهم. خوب است که ما قبل از شروع به سفر با صدقه دادن به نیازمندان کمک کنیم.

[سفارش کمک به نیازمندان: ارحم المساکین]
هدی گفت: پدر، پول را بده من توی صندوق بیندازم! امیرعلی گفت: نه پدر، بده من این کار را بکنم. 

[ سفارش مسابقه در کارهای خوب: فاستبقوا الخیرات]
پدر به هر دوی آنها آفرین گفت و به هر دو مقداری پول داد تا در صندوق صدقات بیندازند.
بعد هدی و امیرعلی تا کنار ماشین مسابقهء دو دادند.
وقتی که به آبادان رسیدند، به خانهء عمو رفتند. وقتی عمو در را باز کرد، به او سلام کردند. 

[ سفارش سلام کردن: للسلام سبعون حسنه]
عمو و زن عمو به استقبال آنها آمدند و با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کردند.

 [ سفارش پذیرایی از مهمان: اقرءوا الضیف]
  

××××××

☆ نکتهء مهم: 

این یک داستان برای اجرای نمایش بر روی صحنه نیست. بلکه داستانی برای یک بازی نمایشی در کلاس است. برای تمرین و تکرار آموزه های قبلی در کلاس.


توضیحات بیشتر در ادامهء مطلب

  • صدیقه


قصه ای برای آموزش حدیث

الصدق مبارک

راستگویی چه خوب و پرفایده است!


مریم دختر خوب و مهربانی بود و یک خواهر کوچولو داشت که اسمش زهرا بود. 

یک روز مادرشان می خواست به خرید برود. به مریم سفارش کرد که مواظب خودش و خواهرش باشد. و اگر گرسنه شدند غذا را از توی یخچال بیاورد تا بخورند.
 به زهرا هم سفارش کرد به حرف خواهر بزرگش گوش بدهد. بعد هر دو را بوسید و رفت.
مریم و زهرا عروسک بازی و قایم باشک بازی کردند و کمی هم کتاب خواندند. بعد گرسنه شدند. مریم ظرف غذا را از توی یخچال بیرون آورد، اما ظرف از توی دستش لیز خورد و افتاد و شکست. بچه ها خیلی ناراحت شدند.

زهرا کوچولو زد زیر گریه و گفت: "آجی، بیا به مامان نگیم ظرف شکسته. حتما اگه بفهمه خیلی ناراحت میشه. وای! نکنه مامان دعوات کنه!" و بعد بیشتر گریه کرد...
مریم دستهای زهرا را با مهربانی گرفت و گفت : "گریه نکن آجی کوچولو! مامان منو دعوا نمی کنه. حتی اگر هم دعوا کنه، من باید راستشو بگم.
راستشو بگم تا مامان بدونه که ظرفش نیست، دنبالش نگرده.

راستشو بگم تا بدونه که ما هم غذا رو نخوردیم و گرسنه ایم.

راستشو بگم تا بدونه که اینجا ممکنه شیشه خرده باشه، باید حواسشو بده تو پاش نره.

مامانی به من یاد داده که راست گفتن کار خوبیه که خدا دوستش داره."

بعد دو تا خواهری با کمک هم و با دقت ظرف شکسته و غذاهای ریخته را جمع کردند.
نون و پنیر خوردند و صبر کردند تا مامانشون برگرده و راستشو بهش بگن.

  • صدیقه

قصه ای برای آموزش سوره ی قریش


کاروان شترها



روزی روزگاری یک شتر کوچولو بود که به سفر می رفت. بچه ها تنهایی سفر میروند؟ نه! شتر کوچولو هم تنها نبود که! با پدر و مادر و خانواده و دوستان و فامیل هاشان، "دسته جمعی" می رفتند سفر. به "دسته جمعی شترها" میگویند "کاروان". 

آنها یک کاروان از شترهای زرنگ و پرکار بودند. صبح خیلی خیلی زود از خواب بیدار شدند. صبحانه شان را خوردند. غذای شترها چیه؟ علف ها و خارهای دشت و صحرا. آب هم خوردند. و صبح زود راه افتادند؛ قرار بود تاااااا شب راه بروند. راهشان طولانی بود و یک عالمه آدم ها و بارهای بزرگ را باید سوار میکردند.

 وقتی شتر کوچولو توی صحرا راه می رفت، با خودش فکر میکرد: من با این شکم کوچولوم، فقط یه کوچولو صبحانه خوردم، یعنی میتونم تا شب راه برم؟ نکنه گرسنه بشم! نکنه تشنه بشم! 

نگران بود و همه اش توی صحرا به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. وقتی که یک بوته ی علف یا خار می دید، بدو بدو می رفت کمی علف می خورد و سریع برمی گشت به کاروان. کمی که جلوتر می رفتند، باز یک بوته ی دیگر می دید و می دوید طرفش. یا یک چاله ی آب می دید، می دوید و آب می خورد و بر می گشت.  

تا اینکه یکبار که علفش را خورد، سر بلند کرد که برگردد؛ اما کاروان را ندید. نه پدر و مادرش و نه هیچ کس دیگر! تنها توی بیابان مانده بود. شروع کرد بلند بلند گریه کردن. 

مادر و پدر شتر کوچولو توی کاروان هر چه نگاه کردند بچه شان را ندیدند. پدرش ایستاد و از راهی که آمده بودند برگشت. آمد و آمد و آمد... صدای گریه ی بچه اش را شنید. نزدیکش آمد و پرسید: تو کجا ماندی بچه جان؟ شتر کوچولو برای پدرش تعریف کرد که چطور به دنبال آب و غذا از کاروان بیرون رفته و گم شده.

 پدرش خندید. سرش را آرام به سر شتر کوچولو زد و گفت: بچه جان! بگو ببینم این بلندی روی کمرت چیه؟ شتر کوچولو گفت: این کوهان منه! پدرش گفت: میدانی به چه دردی می خورد؟ بچه شتر گفت: نه!

پدرش گفت: خدای خوب و مهربان که ما را آفریده، خیلی ما را دوست دارد. او می داند که در بیابان زیاد راه می رویم. او به فکر ماست. این کوهان را خدا به ما داده که وقتی آب و غذا می خوریم، آب و غذای ما توی آن ذخیره می شود. وقتی که توی بدنمان غذا هست، می توانیم تاااا شب کلی راه برویم و اصلا هم گرسنه نشویم. تو هم دیگر نگران نباش که گرسنه نمی شوی. حالا زود بدو که به کاروان برسیم!

  • صدیقه

قصه ای برای امام رضا ع


رئوف اسم پسر بچه ای بود که با خانواده اش، در شهر مشهد زندگی می کردند.

یک روز رئوف با مادر بزرگش می خواستند بروند حرم امام رضا ع برای زیارت.

وقتی که سر کوچه شان رسیدند، صدای کوچولویی شنیدند.


نگاه کردند و دیدند یک گربه کوچولو پایین دیواری روی زمین افتاده، و با ناله میو میو میکند. مامان گربه هم بالای دیوار ایستاده و با ناراحتی میو میو میکند. معلوم بود که بچه گربه از دیوار افتاده پایین و مامان گربه نمی تواند بچه را ببرد بالای دیوار پیش خودش.

رئوف جلو رفت، بچه گربه را خیلی آرام برداشت و گذاشت توی یک تکه پارچه که مامان بزرگ بهش داد و پارچه را گره زد. گره پارچه را گرفت به دستش و با کمک مادربزرگ از دیوار کمی بالا رفت. دستش که به لبه ی دیوار رسید، پارچه را همان جا گذاشت و لای آن را باز کرد تا بچه گربه برود پیش مامانش.

بعد پایین پرید و دوتا دستهایش را به هم مالید. مادربزرگ خندید و گفت: قربان نوه ی مهربانم بروم که اسمش هم به کارهایش می آید.

رئوف پرسید: یعنی چی؟ مادربزرگ گفت: رئوف، یعنی مهربان. مثل تو که با این بچه گربه مهربان بودی. 

رئوف خندید. بعد با هم رفتند به حرم. وقتی که آنجا رسیدند ، به امام سلام دادند.

 مادربزرگ آهسته گفت: السلام علیک یا امام رئوف. رئوف پرسید: با من بودید؟ مادربزرگ گفت: نه، به امام رضا ع سلام دادم. ایشان هم خیلی مهربان بودند. هم با آدمها، هم با حیوانها. با همه. برای همین به ایشان امام رئوف میگویند، یعنی امام مهربان.

 رئوف یکهو چیزی یادش آمد و گفت: آها! من قصه ی ضامن آهو را بلدم! امام رضا ع با آهو مهربان بود. بعد خندید و باز داد:چقدر خوب که من هم مهربانم! مثل امام رضای مهربان!

  • صدیقه

بستنی خریدن

۲۹
خرداد

درس امروز واحد کار مهارت‌های زندگی، "خرید کردن از مغازه " بود.

این بستنی ها رو خانم مدیرمون زحمت کشیدند و درست کردند.



بستنی چوبی




ما امروز خرید و فروش بستنی کردیم!

اول دو تا میز گذاشتیم کنار هم، بستنی ها را رویش چیدیم.


بعد خانم مدیر و بعد هم من درباره رفتارهای بچه ها در مغازه صحبت کردیم:


   * که چطوری باید با فروشنده صحبت کنیم...

   * از بچه ها پرسیدیم که بستنی‌ها رو تو مغازه کجا میگذارند؟


بعد قرار شد بیان یکی یکی بستنی بخرن.

مقدار زیادی سکه 5 و 10 تومنی از خونه برده بودم، به هر بچه دو تا سکه دادم، یه 5 و یه 10

 اعدادش رو روی تخته نوشتم و توضیح دادم که کدوم 5 و کدوم 10 تومنیه.


   * اون‌وقت یکبار خواستم که 5 تومنی و یکبار هم 10 تومنی‌هاشون رو بالا بیارن و نشون بدن...

بعد اومدن تو مغازه.... اینقدر سرم شلوغ شد یهو!

به سکه های 5 تومنی یه بستنی و به 10 تومنی ها دو بستنی می‌دادم...

    شلوغ‌کاری کردند، * بهشون گفتم باید صف بگیرید...


بستنی‌هام تموم شد... رفتم بستنی جدید بیارم.

توی چند لحظه‌ای که توی کلاس نبودم،ناقلاها رفتند از تو ظرف اصلی سکه ها بازم سکه برداشتند!

   * این شد که یه صحبتی کردیم باهاشون درباره ی اینکه بچه ها باید از کی پول بگیرن؟

       از مامان یا بابا!

   * و باید اجازه بگیرن...

        پس نباید سکه های خاله رو بی اجازه بردارن!

البته از نظر مالی سکه ها قیمتی نداشتند... میخواستم اجازه گرفتن را به‌شان تذکر بدهم...


جالب اینکه آنقدر بچه ها حس بازی را گرفته بودند که بعضیشون طاقت نیاوردند و شروع کردند به لیسیدن و خوردن بستنیای مقوایی!! :)


بعدش فکر کردم چطور بستنی‌ها رو نجات بدم، که بشه بازم ازشون استفاده کرد؟

کارتهای آموزه شعر پاییز  بچه ها روی تخته چسبیده بودن...

   * گفتم: بچه ها گاهی وقتها ما پول نداریم که چیزی بخریم!

      اما یه چیزی داریم که می‌تونیم عوضش کنیم...

      حالا شما بستنی‌هاتون رو با یه کارت که شعر قشنگی روش داره، عوض می‌کنید؟


اینجوری شد که مبادله‌ی پایاپای هم با فسقلی‌های کلاسمون انجام دادیم!


و در نهایت نقاشی آزاد با موضوع مغازه بستنی فروشی برگزار شد...

و نکته جالب اینکه 

اساساً یادمون رفت صفحه رنگ‌آمیزی کتاب مهارت‌ها رو رنگ کنیم! :))

  • صدیقه

برادری و مقایسه!

۱۳
ارديبهشت

می‌خواستم حدیث المومن اخ المومن را تدریس کنم، از این مهمان‌های جینگولی کمک گرفتم تا قصه‌اش را برای بچه‌ها تعریف کنم.



اون سه تای سمت چپی داشتن برای خودشون توپ بازی می‌کردند.

جوجه صورتیه اومد سلام کرد. به‌ش محل نگذاشتن و بازیش ندادن... گفتند: برو! تو جوجه صورتیِ شکم چاقالویی! ما با تو بازی نمی‌کنیم...

مورچه اومد... به‌ش گفتند: برو تو دست و پات درازه! سیاهی! با تو بازی نمی‌کنیم!


 خرگوش دانا در جنگل پیاده‌روی می‌کرد که به مورچه و جوجه رو رسید و ماجرا رو فهمید.

اومد پیش عروسک‌ها و بهشون گفت: بچه ها! همه‌ی ما رو خدا آفریده. خدای خوب ما همه‌مون رو دوست داشته که آفریدمون.  پس بیایید ما هم همدیگه رو دوست باشیم... و با هم مهربون باشیم...

نارنجی و صورتی و سفید و سیاه، همه‌ی رنگ‌هامون قشنگن. ما با هم دوستیم!

بعد خرگوش دانا برای بچه ها حدیث رو با شعرش خوند...


نمایش خوب درآمد. بچه ها هم دوست داشتند.

اما...

بعداً که به قصه‌ام فکر کردم،متوجه شدم که ایرادی دارد و آن اینکه بار منفی‌اش زیاد بود.

این رفتارها:

جواب سلام ندادن... محل نگذاشتن.. بازی نکردن...  خودبرتر بینی... همه‌ی این رفتارهای ناپسند از عروسکای خوشگل و ملوس دیده می‌شد؛ بعد آخرش با دو سه جمله‌ی کلیشه‌ای نصیحت خرگوش دانا می‌خواستم رفتار مثبت و درست را آموزش بدهم، یعنی برادری و مهربانی و دوستی!

به این هدف خوب با آن شکل قصه پردازی نمی‌شود رسید.

بهتر بود شخصیتهای قصه رفتاراشون مثبت باشه. 



فردای اون روز برای مرور و تکرار حدیث، باز هم عروسکها رو سر کلاس بردم (با اندکی تغییر البته...) و این بار سعی کردم اتفاقات و کنش و واکنشهای شخصیتهای قصه مثبت باشه...اینطوری:


 دو تا از عروسک‌های دیروزی گوساله سفیدکوچولو و خرس کوچولو‌ی سفید داشتند با هم بازی می‌کردند...(امروز توپ نداشتند، محمد حسین گفت نون بیار کباب ببر بازی می‌کنند!!)


 خرس قهوه ای رد می‌شد، به‌شون سلام کرد، اونا هم جواب سلامش رو دادن ...خرس قهوه ای گفت منم بازی بدید!

اونا هم قبول کردن...خرسی یه بار با گوسالهه و یه بار با خرس سفیده نون بیار کباب ببر بازی می‌کرد....


 یه دفعه، صدای گریه و جیغ کسی رو شنیدن... اومدن دیدن یه عروسک دیگه (یادم نیست کی بود!) افتاده تو چاله و پاش پیچ خورده... کمکش کردن و بردندش پیش عمو «خرگوش دانا»... یا به‌قول فاطمه آقای دکترخرگوش! 


خرگوش دانا هم پای اون عروسکه رو علاج درمون کرد و بهشون گفت آفرین بچه های خوب! که امروز به دوستتون کمک کردید و مهربون بودید و با اونا بازی کردید... حالا همه با هم شعر و حدیثی که دیروز یاد گرفتیم رو بخونیم...


المؤمن اخ المؤمن


صاف و ساده و یک‌دل

با همیم و یک‌دستیم

غصه توی دل‌ها نیست

ما رفیق هم هستیم



و شد مرور و تکرار حدیث با نمایش عروسکی و قصه مثبت نگرانه!


****


قصه امروزی رو با دیروزی مقایسه می‌کنم.. از لحاظ رفتارهای شخصیت‌های قصه، معلوم می‌شه عیب و نقص اون یکی چی بوده...


امروزی: سلام کردن و جواب دادنش، وارد گروه بچه‌ها شدن، بازی دادن دوست جدید، رعایت نوبت توی بازی، توجه به نیاز دیگری که کمک میخواست و بردنش پیش خرگوش دانا و در نهایت تایید و تحسین خرگوش دانا...

دیروزی: جواب سلام ندادن، بی اعتنایی و کم محلی، خودخواهی و تکبر، بازی ندادن دوست جدید، عیبجویی به وضع ظاهری دوست جدید، و در نهایت نصیحت‌گری خرگوش دانا همراه با توبیخ و سرزنش.


توجه کنیم که بچه‌ها با شخصیت‌های قصه "هم‌ذات پنداری" می‌کنند، به‌ویژه در سنین خردسالی...

یعنی خودشون رو به جای شخصیت‌های قصه می‌بینند و حس می‌کنند.

پس اگر رفتارهای نادرست از شخصیت‌هاى قصه سر بزنه، اون رفتارها رو به خودشون نسبت میدن...و اگر بزرگترهای توی قصه یا بیرون قصه، اون شخصیت قصه رو سرزنش کنن بازهم بچه‌ی بیننده به خودش می‌گیره...


نکته‌ی مهمی که در کار با بچه‌ها نباید فراموش کرد «داشتن بیان مثبت» یعنی هم «خوب حرف زدن» و هم «حرفِ خوب زدن»


  • صدیقه

رازداری

۱۳
ارديبهشت

یه قصه‌ی دیگه برای حدیث فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم

و یا موضوع راز داری



آقا خروسه و خانم مرغه یه جوجه کوچولو داشتند، اسمش جیکو بود. جیکو خیلی جوجه شاد و شنگولی بود. و دوستهای زیادی هم داشت که هر روز باشون بازی میکرد.

وقتی جیکو چیز جالبی میدید ، یا اتفاق جدیدی میفتاد، حتما با شادی و هیجان زیاد برای دوستاش تعریف میکرد. گاهی وقتها هم بلند بلند تعریف میکرد...

مثلاً وقتی توی باغچه یه مهره طلایی پیدا می‌کرد یا وقتی عمه پَرحنا می‌خواست خونشون بیاد یا وقتی مامانش دلمه می‌پخت، جیکو همه دوستاش رو باخبر می‌کرد...


تا اینکه یه روز خانم مرغه یه تخم مرغ کوچولو گذاشت، و جیکو فهمید که به زودی یه داداش یا آجی کوچولو از توی اون در میاد و هم‌بازیش میشه...


 خانم مرغه و آقا خروسه به جیکو گفتن که نباید درباره تخم‌مرغشون به دیگران چیزی بگه.

گفتند این یه رازه! و اگر به همه بگه و راسوی بدجنس صداشونو بشنوه، میاد و تخم مرغشونو میبره و میخوره ...


( آخه راسوی شکمو خیلی دوست داشت تخم مرغای مزرعه رو بدزده و بخوره. برای همین همیشه دور و بر مزرعه می چرخید و به صدای حیوانات گوش می‌داد تا اگر فهمید تخم مرغ جدیدی اومده، به لونه‌ی مرغا حمله کنه.)

اما جیکو وسط مهمان بازی با دوستاش بود که یادش رفت نباید چیزی درباره تخم مرغ بگه... از ذوقی که داشت به دوستاش گفت... دوستاش به مادر و پدراشون گفتن و دیگه همه فهمیدند...

همه و راسو!


 شب راسو به لونه ی مرغا حمله کرد.... جیکو خیلی ترسیده بود...

اما سگ قهوه ای شجاع مزرعه با راسو جنگید و اونو فراری داد...


 بعد آقا خروسه به جیکو گفت: جوجه گلم، مگه شما نمی‌دونی که قبل از حرف زدن باید فکر کنی؟

شما به حرفی که زدی فکر کردی؟ فکر کردی که اگه راسو بفهمه ما تخم مرغ داریم بهمون حمله میکنه؟ 

حالا این سفارش امام علی (ع) رو یادت باشه و هیچوقت فراموش نکن که :


فَکِّر ثُمَّ تَکَلَّم


اول فکر کن؛ بعد حرف بزن!


ای گل خوشبوی من 

همیشه پیش از سخن 

خوب بیندیش و سپس

حرف خودت را بزن




   * من خودم این قصه رو در تدریس به کار نبردم. قصه‌ی پست فکر کن؛ بعد بگو! روبرای بچه ها گفتم.

  • صدیقه